تبليغاتX
.......و اما عشق - عرفان و تصوف چیست؟
سر و چشمی بدین خوبی تو گوئی رو ازو بر گیر ××××× برو کاین وعظ بی معنی مرا در سرنمیگیرد

مکتب تصوف و عرفان که زاييده حس ديني و حقيقت جويي و زيبايي پرستي و بالاخره عشق و عاطفه است از قديم وجود داشته است. لغت تصوف از کلمه صوف به معني پشم مشتق شده است. و تصوف از صوف پوشيدن يا پشمينه شدن است که اثر زهد و ترک است. زيرا صوفيان در آغاز به علت عدم دلبستگي به دنيا و بي‌ارزش جلوه دادن عمل شاهان و قدرتمندان و خلفا، لباس پشمي از موي بز مي‌پوشيدند و پيش از آنها نيز بين بعضي از پيامبران (يحيي و عيسي) و راهبان معمول بود. از حضرت علي(ع) نقل شده که : کلمه تصوف از صوف است که تصوف عبارت است از "ت" ترک و توبه و تقي (تقوي)، "ص" عبارت از صبر و صفا و صدق، "و" عبارت از ورد، وفا، ود، و "ف" عبارت از فقر، فکر و فنا است.

اما کلاً تصوف نام طريقه و مسلک زاهدان پشمينه‌ پوش و عاشقان دلسوخته‌اي است که به پرورش روان و استکمال روح مي‌پرداختند و از دنياي پر زرق و برق دوري مي‌جستند تا خود را به خدا رسانند و با او مرتبط و متصل شوند. پس تصوف استکمال نفس است از طريق پالايش رواني و والايش روحي تا حال مکاشفه روحاني حاصل آيد.

اين طريقه در تمام اديان و ملل وجود داشته و جوهره بعثت انبيا است. در اسلام روش علي(ع) و سلمان و کميل بدين گونه، پس از آن روش اويس قرني، حسن بصري و اولاد علي(ع) و کليه ائمه شيعه و تربيت شدگان آنها بود ولي رسميت نداشت، اما در قرن دوم هجري آنهايي که از اسلام ظاهري و حکومتي بدون معنويت رويگردان شده بودند به خود آمده بناي طريقت الهي خويش را استوار ساختند و رياضت‌هايي را تحمل کردند و مراحلي را پيمودند که بعدها مراحل سلوک ناميده شد. آنان که به مقصد رسيده بودند پير يا مرشد ناميده شده و راهنماي ديگران مي‌گرديدند. اما آنچه پس از آن همه شور و شوق و رياضت به آن رسيدند معرفت خدا بود نه با لفظ بلکه با مکاشفه دروني و شهود عيني، لذا مقصد را عرفان ناميدند.


عرفان يعني شناسايي حق و نام علمي است از علوم الهي که موضوع آن شناخت حق است. راه و روشي که اهل‌ الله براي شناسايي حق انتخاب کرده‌اند عرفان ناميده مي‌شود . اين راه غير از راه علما و فلاسفه است که گرد استدلال مي‌گردند. راه عرفان از طريق پاک کردن باطن و کشف و شهود است که براي غير مجذوبان حق ميسر نيست. معرفت خداشناسي از طريق خداشناسي است و نهايت آن خدا را همه چيز و همه جا ديدن و هستي را نمود و تجلي خدا دانستن است.

عارف کسي است که به چنين معرفتي مي‌رسد، يعني خود و هستي و خدا را مي‌شناسد و همه چيز را جلوه خدا مي‌داند. ابن سينا دانشمند بزرگ ايران مي‌گويد: عارف کسي است که در عقل نظري به مرتبه کمال رسيده باشد و عارف پرهيزکار کسي است که در عقل عملي کامل است.

چه کمال عقل عملي برهنه شدن از علايق جسماني و مادي و گرايش به عالم قدس و جهان مجرد از ماده و رسيدن به سعادت باقي است که عالي‌ترين لذتهاست.

از جهان و جهانيان بيني          با يکي عشق ورز از دل و جان
تا به عين‌اليقين عيان بيني      که يکي هست و هيچ نيست جز او
                     وحده لا اله الا هو

عرفا در زندگي دنيوي داراي مقامات و درجاتي هستند و از اسرار نهاني برخوردارند و ناآشنايان منکر آن هستند.

از جنيد بغدادي عارف بزرگ پرسيدند عارف کيست؟ گفت: آن که از اندرون تو خبر دهد در حالي که تو خاموش باشي.


چگونه مي‌توان عارف شد؟

براي دست يافتن به حقيقت سه راه گفته‌اند:

1 ) راه علم
2) راه عقل
3) راه کشف و شهود و اشراق

راه علم که از طريق مشاهده و تجزيه سيستم‌هاي علمي است، که تنها روابط بين اجزاي مادي را کشف مي‌کند نه حقيقت آن را که وصول به حقيقت باشد. راه عقل تنها به وجودِ بود و حقيقت رهنمون مي‌شود نه چيستيِ آن و نه وصول به آن...

ولي راه کشف و شهود و اشراق ارتباط مستقيم و بي‌واسطه بين روح انساني و حقايق کلي ايجاد مي‌کند و روح با اتصال به حقيقت خود (که همان روح خداست و او از آن به وجود آمده و پيش از آن که به اين جهان بيايد با آن به سر مي‌برده) حقايق را مشاهده مي‌کند و بدان عارف مي‌شود.

راه وصول به معرفت شهودي: براي وصول به اين معرفت، تصفيه باطن و استکمال نفس لازم است. و کسي که به تصفيه باطن و استکمال نفس مي‌پردازد صوفي نام دارد و پيرو مکتب تصوف مي‌باشد. پس تصوف تکميل کردن نفس و يافتن حقيقت است از طريق کشف و شهود دروني.

صوفيان معتدند که قلب و نفس انساني در ذات مستعد پذيرش تجلي حقايق اشياء است، فقط حجابهايي ميان نفس و حقايق موجود است که با پس زدن اين حجابها حقايق اشياء در قلب عارف جلوه کامل خواهد نمود. قلب آدمي مانند آينه است که براي جلوه‌گر شدن حقايق بايستي موانعي مانند نقصان ذات، تيرگي قلب بر اثر پليديها، جهل، علم ناقص، خود محوري و امثالهم را از بين برد.

لغت عارف از عرفان يعني آگاهي مشتق شده است، به همين جهت عارف را آگاه مي‌‌نامند. عارف بايد به جميع امور محيط خود اعم از مادي و معنوي آگاهي داشته باشد زيرا آگاهي همواره توانايي به همراه دارد و شخص آگاه هميشه تواناست، زيرا آگاهي، عالي‌ترين خصيصه يک انسان متحول و پويا است.

فردوسي شاعر بزرگ ايران مي‌فرمايد:

توانا بود هر که دانا بود        ز دانش دل پير برنا بود

احوال عارف در حوصله عبارات نمي‌گنجد، زيرا تجربه عارف روحاني است و بدون آشنايي با اين عوالم نمي‌توان اين معاني را درک کرد، همچنين مقاصد او براي کساني که با دنياي عارف بيگانه هستند درک نمي‌شود، چون معرفت او از درون‌بيني و کشف و شهود حاصل مي‌شود که تجربه باطني است. عارف خود را با ذات واحد يکي مي‌بيند و خود را عين منشأ وجود مي‌شمارد و بدين گونه معرفت او فقط جنبه عقلي و نظري ندارد، بلکه نوعي هماهنگي و اتحاد با عالم وجود است که بر عشق و شوق متکي است، زيرا عارف بعد از کامل کردن مقامات و احوال به مرحله عالي مي‌رسد که معرفت و حقيقت است. عارف به چشم ذوق در اشياء و احوال عالم مي‌نگرد و ملاک قبولش تسليم قلب است و کشف و شهود و الهام نه برهان و استدلال، و ملاک اين ذوق رياضت و سلوک است و بعد از طي اين مراحل، يقيني به دست مي‌آورد که قطعي‌تر از يقين اهل برهان و استدلال است زيرا عارف عقل را در شناخت حق ناتوان مي‌داند و يگانه ابزار شناسايي حق به نظر او دل است. دل همچو آينه است و صفات ناپسند به مثابه زنگار و حقيقت بسان خورشيد است، اگر از اين آينه باطن زنگار رذايل پاک نشود هرگز خورشيد حقيقت در آن جلوه‌گر نخواهد شد.

آينه کز زنگ آلايش جداست        پر شعاع نور خورشيد خداست
  رو تو زنگار از رخ او پاک کن        بعد از آن آن نور را ادراک کن

نظر عارف اين است که تمام ذرات موجودات مظهر حقيقت‌اند و علم به هر يک از آنها در حقيقت علم به يکي از مظاهر حق است. پس در کليه علوم جلوه مقصود و جمال محبوب پيداست و در همه چيز است و در همه چيز مي‌توان حقيقت را جستجو کرد و حقيقت در تمام هستي و در تمام زمانهاي گذشته و حال و آينده جاري است.

چشم دل باز کن که جان بيني            آن چه ناديدني است آن بيني
چون به اقليم عشق رو آري               همه آقاق گلستان بيني
دل هر ذره ئي که بشکافي                آفتابيش در ميان بيني

بايد چشم دل باز کرد و با چشم حقيقت بين خود همه زيبايي‌ها را که مظهر ذات و جمال زيباي حقند ديد.

پس تو اي انسان که با چشمان ظاهر زيباييهاي بي‌شماري را در جهان مادي مي‌بيني و گاهي از وصف آن زيباييها عاجز مي‌ماني و با ديدن آنها از لذت زيادي بهره‌ مند مي‌شوي و تا مدتها نشئه آن لذت هستي و گاه براي هنرمندي که خالق يک يا چند اثر هنري است ارزشي والا قائل مي‌شوي و نمي‌داني با چه بياني استادي او را در خلق زيبايي تحسين کني و در اين امر عاجز مي‌ماني، پس چشم دلت را باز کن تا استاد ازل و ابد که خالق مخلوقات و زيباييهاي حقيقي است بيني و لذتي جاويد يابي. بگذار تا آرامشي ابدي تو را دريابد و سراپاي وجودت عشق و محبت شود.

اگر بدون قدم گذاشتن به دنياي عرفان بخواهي کاملا از احوال عارف با خبر شوي، اين ممکن نيست، زيرا همه آنچه در وجود عارف است تنها انديشه نيست، بلکه احساس و لمس مطلق است که نمي‌شود آن را در قالب کلمات و تفاسير به ديگران القا کرد. بلکه بايد به راه عارف بروي تا بتواني آن احساس و تجربه را دريابي، در غير اين صورت ممکن است دچار قضاوت نابجا گردي و به بيراهه روي. براي آگاهي بايد اول عاشق شوي تا شور و حال عشق و عاشق را دريابي. چنان که اگر عاشق نباشي حال عاشق را به ضعف نفس، ديوانگي و ديگر صفات خواهي خواند. (عارف کسي است که مراتب تزکيه و تصفيه نفس را طي کرده باشد و اسرار حقيقت را دريافته زيرا عارف از هستي خود محو و فاني شده و به انسان کامل که تجلي ذات پاک خداوند است تبديل شده است.)

عارفان که جام حق نوشيده‌اند           رازها دانسته و پوشيده‌اند

هيچ کس به مقام عرفان نمي‌رسد مگر اين که مراحل سلوک را بپيمايد. پس سالک راه حقيقت بايد به تصفيه باطن بکوشد و در صفا و جلاي قلب خويش همت کند و طالب حقيقت باشد. زماني که قلبش نوراني و سينه‌اش گسترده شد، سرّ ملکوت براي او آشکار مي‌شود و تيرگي‌ها از دلش زدوده خواهد شد و حجابها از بين مي‌رود و حقايق الهي در نفس و قلبش نقش مي‌بندد. بنابراين صوفي در مورد درک حقايق ازلي راه کشف و شهود را مي‌پيمايد و هيچ گاه گرد استدلال نمي‌گردد.

پاي استدلاليان چوبين بود        پاي چوبين سخت بي‌تمکين بود

بايد ديد غرض از اين مکتب چه بوده و صوفي چه خصوصياتي داشته است. در مورد تصوف و صوفي بيش از هزار تعريف شده که تمام صفات صوفيان را بيان مي‌کند که تعدادي براي نمونه ذکر مي‌شود:

1) هدف و غرض از تربيت در نزد صوفي انسان کامل شدن و انسان کامل کسي است که در وجود او به قول نسفي چهار چيز به کمال باشد : اقوال نيک، افعال نيک، اخلاق نيک و معارف.
2)جنيد بغدادي که از پيشوايان بزرگ صوفيه است و اکثر سلسله‌هاي صوفيه به او منسوبند در باره تصوف مي‌گويد: صوفي چون زمين باشد که همه پليدي‌ها دروي افکنند و همه نيکويي از وي بيرون آيد. و مي‌گويد: صوفي آن است که دل او چون ابراهيم سلامت يافته بود از دوستي دنيا و بجاي آرنده فرمان خدا بود و تسليم او تسليم اسماعيل بود و اندوه او اندوه داود و فقر او فقر عيسي و صبر او صبر ايّوب و شوق او شوق موسي در وقت مناجات و اخلاص او , اخلاص محمد(ص). (تذکره الاولياء)

تصوف آن است که تو را خداوند از تو بميراند و به خود زنده کند و عارف را در حالي از حالي باز ندارد و منزلتي از منزلتي باز ندارد و تصوف خُلقي است کريم، ظاهر مي‌کند آن را از مردم کريم، ميان قوم کريمان، غير از تعريف‌هاي فوق، ديگر صوفيان نيز نسبت به حال خود بدين شرح تعريفاتي ارائه داده‌اند.

3) تصوف همه ادب است
4) تصوف آزادي است و جوانمردي و ترک تکلّف، و سخاوت.
5) تصوف نه رسوم است و نه علوم، ليکن اخلاق است که تخلقوا باخلاق الله و به خلق خداي بيرون آمدن نه به رسوم دست دهد نه به علوم.
6) تصوف همه خُلق است و هر که را خُلق بيشتر تصوف بيشتر
7) تصوف حُسن خُلق است
8) تصوف ايستادن است بر افعال حسن
9) تصوف يگانه داشتن همّت و يگانه زيستن از خلق است
10) از ابوسعيد ابوالخير پرسيدند تصوف چيست، گفت: آنچه در سر داري بنهي و آنچه در کف داري بدهي و از آنچه بر تو آيد برهي
11) باباطاهر مي‌گويد: تصوف زندگي بدون مرگ است و مرگ بدون زندگي، زنده شدن به حيات انساني و مردن از حيات نفساني است
12) تصوف معرفت است و مشاهده
13) تصوف صفاي دل است از مخلوقات
14) تصوف نوري است از حق و خاطري است از او که اشارت به او مي‌کند
15)تصوف صافي کردن دل است از مراجعت خلقت و مفارقت از اخلاق طبيعت و فروميراندن صفات بشري و دور بودن از دواعي نفساني و فرود آمدن بر صفات روحاني و بلند شدن به علوم حقيقي و بکار داشتن آنچه اولي‌تر است الي‌الابد و نصيحت کردن جمله است و وفا بجاي آوردن بر حقيقت و متابعت پيغمبر کردن در شريعت
16) تصوف استکمال نفس و حقيقت‌جويي است که نتيجه آن اخلاق حسنه، صفاي دل و معرفت و نور باطن و مردن از خلق و زنده شدن به حق است.
17) تصوف گرفتن حقايق و گفتن دقايق است و نوميد شدن از آنچه هست در دست خلايق
18) مبنا و مبدا فکر صوفيه آن است که نه تنها هستي حقيقي از آن خداست، بلکه زيبايي و خوبي و مظاهر حسن و جمال که در عالم صور جلوه‌گر است از آن خداست، و اين که خدا هستي محض است و غير از خدا تنها جلوه‌اي از هستي اوست، خدا خير محض و جمال مطلق است. توحيد در نظر صوفيه اين است که جز خدا هيچ نيست. معمولا صوفيه خورشيد را مثال مي‌زنند که انعکاس نور خورشيد تابع احکام زمان است. چون خورشيد در برکه‌اي پرتو افکند عکس خورشيد در برکه منعکس مي‌شود، ولي خود خورشيد در برکه نيست.
مولوي عارف بزرگ فرمايد:

هر نقش را که ديدي جنسش ز لامکان است
گر نقش رفت غم نيست اصلش چو جاودان است

19) در تعريف صوفي نيز گفته‌اند: صوفي کسي است که دل خود را با خدا صاف کرده است.
20) صوفي کسي است که چهار صفت را دارا باشد:

1-دائم‌الفکر بودن، 2- جدا شدن از اخلاق طبيعت 3- با روحانيون صحبت داشتن 4- دوري کردن از هواهاي نفساني.

21) صوفي کسي است که نه مالک چيزي باشد نه بنده کسي غير از خدا.
22) تصوف تصحيح خيال است.
23) تصوف همه عشق است.
24) تصوف آن است که صافي بود از خداوند خودش و پر بود از انوار و در عين لذت بود از ذکر.
25) عارفان فرو مي‌روند در خندق رضا، غواصي مي‌کنند در بحر صفا و بيرون مي‌آورند جواهر وفا تا لاجرم به خدا مي‌رسند در سِرّ و خفا. (حارث محاسبي)
26) اگر مردمان نور عارف ببينند در آن بسوزند و اگر عارف نور وجود ببيند در آن بسوزد(ظاهر مقدسي)
27) عارف آفتاب صفت است که بر همه عالم بتابد، و زمين شکل است که بار همه موجودات بکشد و آب نهاد است که زندگاني دلها بدو بود و آتش رنگ است که عالم بدو روشن گردد(سري سقطي)
28) از ابوعبدالله سالمي پرسيدند اولياي خدا (عارف کامل) را به چه چيز شناسند، گفت: به لطافت زبان و حسن خُلق، تازه رويي و سخاي نفس، قلت اعتراض و پذيرفتن عذر هر که عذر خواهد پيش ايشان و تمامي شفقت بر همه خلق از نيکوکار ايشان و بدکار ايشان. نکته قابل ذکر اين است که تصوف و عرفان اسلامي صورت تکاملي تمام مکاتب عرفاني جهان است زيرا:

1- جوهره و اساس تصوف و عرفان اسلامي از قرآن و سنت و سيره انبياء و اولياست و چون دين اسلام جامع همه اديان است، جوهره عرفان اسلامي جامع همه عرفانهاست.

نام احمد نام جمله انبياست         چون که صد آمد نود هم پيش ماست

2- عرفان اسلام در اوج اعتلاي آن يعني از قرن چهارم هجري به بعد به علت برخورداري از فرهنگ وسيع کشورهاي اسلامي از همه اديان و آيين‌هاي تصوف بهره‌مند گرديده و آنچه با اصل و جوهره اسلامي منافات نداشت با وسعت نظر و تساهل و تأويل پذيرفته است. زيرا همان طور که پيغمبر اسلام مي‌گويد: علم را بجوييد ولو در چين باشد، علم را بجوييد ولو از گمراهان باشد. لذا صوفي مي‌گويد:

شاخ گل هر جا که مي‌رويد گل است          خم مل هر جا که مي‌جوشد مل است

3- اساس تصوف تجربه دروني و شهود روحاني است (چيزي که همه اديان در آن مشترکند.) اما آن چه مسلَّم است براي وارد شدن به اين مکتب و بدست آوردن اين احوال بهانه خاصي نمي‌خواهد، بلکه وقتي خاطري آماده قبول اين احوال است بايد قدم در اين مکتب گذاشت. چون هر چيزي ممکن است اين احوال را برانگيزد، مانند شنيدن يک نکته يا سخني از کسي يا خاطره، صدا و .... ديگر چيزها ممکن است شخص را دگرگون کند.

با مرور در زندگي پيامبران و رهبران مکاتب و مذاهب و مشايخ صوفيه ديده شده که مسائل مختلفي باعث دگرگوني و تغيير کلي در زندگي ايشان شده است

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت 9:18  توسط صفا  |